خاتمه خاطره ها
الهی حَوّل حالنا الی اَحسَن الحال پ.ن.دیشب یکی بهم گفت ایشالله امسال سال رسیدن به آرزوهات باشه،کاش واسه همه همین طور باشه. پلک فرو بستی و دوباره شمردی فرصت پنهان شدن نبود تو بردی من که به پیروزی تو غبطه نخوردم چون که شکستم چرا دریغ نخوردی دست تو را با سکوت و بغض گرفتم دست مرا با غرور و خنده فشردی این همه قصه ی تو بود که یک عمر از همه دل بردی و دلی نسپردی خاطره ها رفته اند!خاطره ی من پس تو چرا مثل خاطرات نمردی؟ (فاضل نظری) پ.ن.خدایا شکرت به خاطر همه اتفاق های خوبی که از 10/۱۲/89 تا 10/۱۲/90 افتادن.وقتی فکرشو می کنم می بینم خیلی از این بد تر می تونست بشه. پس هزار مرتبه شکرت از این به بعد من از دوست شر نخواهم دید سفر به خیر تو را من دگر نخواهم دید دگر برای کسی درد دل نخواهم کرد دگر ز دست خودم درد سر نخواهم دید به ریگ همسفر رودخانه می گفتم از این به بعد تو را همسفر نخواهم دید قبول کن که نفاق از فراق تلخ تر است قبول کن که از این تلخ تر نخواهم دید فقط به صاحب اسمم سپردمت زیرا که تیر آهم را بی اثر نخواهم دید (فاضل نظری) [از خواب ها پرید، از گریه ی شدید اما کسی نبود... اما کسی ندید...] از خواب می پرم، از گریه ی زیاد از یک پرنده که خود را به باد داد از خواب می پری از لمس دست هاش و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش از خواب می پرم می ترسم از خودم دیوانه بودم و دیوانه تر شدم از خواب می پری سرشار خواهشی سردرد داری و سیگار می کشی از خواب می پرم از بغض و بالشم که تیر خورده ام که تیر می کشم از خواب می پری انگشت هاش در... گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر... از خواب می پرم خوابی که درهم است آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است از خواب می پری از داغی پتو بالا می آوری... زل می زنی به او... از خواب می پرم تنهاتر از زمین با چند خاطره، با چند نقطه چین از خواب می پری شب های ساکت ِ مجبور ِ عاشقی! محکوم ِ رابطه! از خواب می پرم از تو نفس، نفس... قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس... از خواب می پری از عشق و اعتماد! از قرص کم شده، از گریه ی زیاد از خواب می پرم... رؤیای ناتمام! از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام از خواب می پری با جیر جیر تخت از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت... [از خواب ها پرید در تخت دیگری از خواب می پرم... از خواب می پری... چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم از خواب می پری... از خواب می پرم...] (سید مهدی موسوی) تو در پاییز مهمانی و من عمری است در زندان پاییزم تو روزی دیر یا زود از بهاران می شوی سرشار اما من سراپا همچنان از یاس لبریزم. دریغا سالهای سال در این بند می مانم و در اندوه تلخ لحظه ها، چشم انتظار تیرباران زمستانم. (شهرام وفایی) دنیا کوچکتر از آن است که گم شده ای را در آن یافته باشی هیچ کس اینجا گم نمی شود آدم ها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند یکی در مه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بی رحم ترینشان در برف آنچه به جا می ماند ردپائی است و خاطره ای که هر از گاه پس می زند مثل نسیم سحر پرده های اتاقت را ... (عباس صفاری) بی مزه تر از این نمی شد دیگر که تو نیامده بروی و از شیرینی خندیدنت تا تلخی رفتنت تنها همه چیز به قیمت دل شوری من تمام شود و حالا همه ی ظرف ها پر از طعم تند گریه باشد و همه ی در و دیوار پر از طعم گس خورشید ،لا به لای هر خطی (مهدیه لطیفی) دست های تو با من نمی سازند دست های تو مرا نمی سازند دست های تو خرابم می کنند قرار نیست بگذارم ویرانی ام زبانزد شود من هنوز آن قدرها هم عاشق نیستم تا دیر نشده باید لغت نامه را باز کنم "خداحافظ" را با احتیاط بردارم با احترام بگذارم اش پشت در خانه ات و تا خط پایان گریه ها هرچه تندتر بدوم. (مهدیه لطیفی) نترس دلم تنگ نمی شود هوای خودم را دارم برنگردی ها برو بگذار تنهایی با حواس جمع بغلت کنم برایت حرف بزنم تا حرفمان نشود این همه و واهمه از نبودنت حواسم را پرت نکند. (مهدیه لطیفی) پ.ن. "رفتنت آنقدرها هم که فکر می کنی فاجعه نیست من مثل بید های مجنون ایستاده می میرم... ." گیرم که بوسیدی ام دوست هم داشتی ام مگر آرزوهای من تمام می شود ؟ شاید به سرم زد آرزو کنم رهایم کنی ! من دم دمی ام (مهدیه لطیفی) فکرت بند نمی آید ای ضربه ی کاری و چسبهای زخم خنده هاییست سطحی که هر روز می بندم روی لبانم تا ندانند این آتشفشان ِ درد جزیره ی تنم را بزرگ تر کرده تا تنهاییم پاهایش را درازتر کند (مجتبی کوکبی) درست است که کلمه به سکوت و کارد به استخوانم رسیده است، اما هرگز -هیچ دقیقه ی دوری- به دریا دشنام نداده ام. من فقط می بخشم، اما فراموش نمی کنم. (سید علی صالحی) خدایا فاجعه ی تلخ روزهایم مرا نمی رنجاند حلاوت بودن توست که سکوتم را لبریز از فریاد می کند رهایم نکن ... داغ دار تو بودن وقتی تکه تکه هایت از یاد تاریخ و خاطره می روند کم کم آخرین کاری است که می شود کرد در حقت آخرین باری که خندیدی و هوا پر از گرده های گلخند شد چیزی از داغ نمی دانستم چیزی از داغ میدانستی؟ (مهدیه لطیفی) پ.ن. امروز اینجا یک ساله شد. می بوسم و می گذارم کنار تمام چیزهایی که ندارم را دست هایت را عاشقی ات را همه را عادت احمقانه ای ست چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان (مهدیه لطیفی) رابطه ته کشید، بی آنکه به مقصدی رسیده باشیم. دور زدن ممنوع بود تو دور زدی من جریمه شدم! (مهدیه لطیفی) پ.ن.همه چیز تموم شد به همین سادگی ... عطرت بیخودم از خود نمی کند شبت رامم نمی کند حالا که رفته ای خاطراتت به هیچ کاری نمی آیند دیوانه شده ام این روزها گفتم رفته ای؟ مگر آمده بودی؟ (مهدیه لطیفی) به همان سادگی که کلاغ سالخورده با نخستین سوت قطار سقف واگن متروک را ترک می گوید دل ، دیگر در جای خود نیست به همین سادگی ! ( حسین منزوی) خورشید، دختر یلداست یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود.با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند. یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت و لابه لای خواب های زمین ،لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد. یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد. فرشته ها به هم گفتند: " یلدا ،آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند." فرشته ها گفتند: " فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد. " *** یلدا همیشه همین کار را می کند، می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند. راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. (عرفان نظرآهاری) پ.ن. حسرت چیزی نیست که به دلم مانده باشد حسرت چیزی ست که من ِ گذشته گریز را به گذشته زنجیر می کند. من به تعداد روزهایی که ندیدمت بودنت را به شکلی که بهتر می بود اگر بود بازسازی کرده ام و کاری کرده ام بیشتر لبخند بزنی آن روزها! و به خودم فحش داده ام بارها که "خداحافظ "را جور دیگری چرا نگفته ام مثلا آن عصر؟! و یا... و یا... حسرت هنوز در اولویت مرور آن خاطرات رخ نداده ی لعنتی ست (مهدیه لطیفی) همیشه در گرگم به هوا از گرگ شدن فرار می کردیم و اکنون ناخواسته در تمامی بازی ها گرگیم بی آنکه از خودمان بترسیم من از هفت سنگ می ترسم می ترسم آنقدر...سنگ روی سنگ بچینیم که دیواری ما را از هم بگیرد بیا لی لی بازی کنیم که در هر رفتنی دوباره برگردیم... ( رویا وکیلی )


این پائیزم گذشت ...


| Design By : Night Melody |


